صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
OOM
آرشیو وبلاگ
فروردین ۸٧
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
لینک دوستان
ديدگاه و تجربيات يك مرد تنها
همراه نور
به هوای تو
رهگذر عمر
آنامهر
بوف کور
شاعر تنها
دچار
دخترجهنمي
علیايراننژاد
مسافر وبلاگی متفاوت
فراتر از عشق
نالهی شب
دو چشم بينا
امواج دريا
قلبهای عاشق
تفکرات يه بچه پايين شهری
آسمان بی تو
جوانی
پسر آريايی (عاشقونه های حامد و شاپرک)
امير خان
ديوونه۱
lady bird
شيطان
جناب بهراد
می فروش
کبوتر غريب
ورود با کفش های سياه ممنوع
بازتاب
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان

گم شدگی هایم
پنجره را به سیمای یخ زده ی سیمانی گشوده ام
آسمانم در پس دیوارها گم شده است
و من ،اتفاق نا مراد پرواز در بی وزنی را تجربه می کنم
میلی عمیق
شوقی عجیب
و دنیایی که انگار لج کرده است
بر بوم بی رنگم دهن کجی عقربه را لبریز می کنم
شاید عادت کنم به عشوه های نا موزونش
خون در شیارهای وجود تب دارم رقصی آشفته را آغازیده
بر تپش های پر اضطرابش شعله را سر می کشم
انگار در تشویش ثانیه ها خاکستر می شوم
کمی آن سوتر پتک زمان دیواری گوش آرامش را ساییده
و من، در این سایش بی امان جام نفس هایم را جرعه جرعه تهی می کنم
آه دیوار سیمانی حس غریبی ست این احساس بیگانه
گاه می زاید و گاه می میراند
و من، در این زایش و میرایش بی امان گم شده ام
کاش میان عددها و عقربه ها پیدایم کند
اینبار این جان نگران را توان این سردرگمی نیست
من، در پس یافتن گم شده ام
این مثنوی غم باریست بر یک نوع بشر
کاش آسمان نغمه ی پایان را ببارد
دستی پرده را بیندازد
در انتظار پایان این آواز پر تشویشم
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٧/۱/۱۱ - OOMای وای...
روح زود باور می بینی؟
انگار ماه ، از همیشه بی رنگ و رو تر است!
خورشید هم ، از دیروز بی طلوع تر است
عبورگاه لحظه ها ای وای ، گویی بی سمت و سو تر است
این فاجعه است آری ، که طعم حیات از گذشته بی طعم و بو تر است
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱۱/۳٠ - OOM
عشق عقربه ها
دوندگی بی امان عقربه ها را دیده ای؟
کجا می روند این سان مشتاقانه؟
انگار نام یکدگر را ذکر می خوانند
تیک تاک تیک تاک
و چرا من خوابم می گیرد هر بار که لحظه ی دیدارشان را انتظار می کشم؟
می بینی؟
به هم که می رسند ، نگاهی و مهری و دیگر عبور
یکدگر را به آغوش می کشند و شیرین می گذرند
شصت نفس دویده اند
تا نگاهی را عبور کنند ، و گام های اشتیاق برای نگاهی دیگر از پس هر نگاه
فکر می کنی عقربه ی بلند تر هیچ می داند که معشوقه اش کمی چاق است
و یا عقربه ی کوتاه تر هیچ متوجه شده است که معشوق اش کمی زیادی بلند است
نمی دانم ، راستی فکرش را کرده ای؟
اگر عقربه ها عشق شان را حصار می کردند زمان می ایستاد
آن وقت جفتشان خوابشان می برد
دگر هیچ گاه یکدگر را نمی دیدند
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ - OOM
من ، نمی دانم...
نمی دانم تو عاشق منی، یا من عاشق تو؟
نمی دانم توبه دنبال منی، یا من به دنبال تو؟
نمی دانم تو هستی منی، یا من هستی تو؟
نمی دانم تومعشوق منی، یا من معشوق تو؟
نمی دانم تو عزیز منی، یا من عزیز تو؟
نمی دانم
تنها می دانم که تو خدای منی
اما نمی دانم ، با تو خدایم چه نسبتی دارم؟
کاش نسبتم زیاد دور نباشد
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱۱/۱٩ - OOMنهيبی از من بر من
آن زمان که اراده ام ایستایش را فرمان سکون گرفت
صدایی از من بر من نهیب بر آورد که
از رسیدن به نیستن هایت تا رسیدن به آرزوهایت تنها باورت فاصله است
این یک گام را بردار
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱۱/۱٧ - OOMروسريم آبی ست
تکه های ناچیز شرافت را از کوچه و بازار این شهر می جویم،آه... دگر چشمهایم کفاف این جستجو را نمی دهد
انگار پیر شده ام
قامت راست می کنم
تا خستگی از قامت خمیده ام بر گیرم
چشم هایم را از آسفالت یک دست توسی رنگ بر می دارم
و در فضای نا محدود پر ازدحام شهر، خیره در چشم های اطرافم غرق می شوم
چشم هایی که به من نگاه می کنند
چشم هایی که هر روز مرا قضاوت می کنند
آه
نگاه مردی که از آن سوی خیابان آمد ،چه طعم بدی داشت
و آن زنی که از کنارم عبور کرد
و...بگذریم مهم نیست
می دانم در دادگاه نگاهشان من یک محکومم
آخر، روسریم آبی ست
چشم هایم را از آنان بر می دارم
جستجو را از سر می گیرم
تکه های ناچیز شرافت را از کوچه و بازار این شهر می جویم
آنقدر برای یافتنشان باید به زمین نزدیک شوم که قامتم خمیده شده
فکر کنم همین روزها پیر می شوم
امروز یا فردا
چشم هایم دگر کفاف این جستجو را نمی دهد
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱۱/۱۳ - OOMانسانی که آرزو می کرد خر باشد
روزگار، روزگار بُرد ندانستن هاست!
خوش به حال کبک ها،
خرها،
الاغ ها،
کاش خانه ام در باغ وحش بود
کاش ،هم نام وحوش بودم
کاش شیر بودم،وحشیانه می دریّدم
کاش کفتار بودم،موزیانه می دزدیدم
کاش سگ بودم،احمقانه می پاییدم
کاش خر بودم،اصلا نمی فهمیدم
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱۱/۱٠ - OOMفقر واژه...
گاه گاهی ، واژه کم می آورم
بر سر خوان قمار لحظه ها
پشت هم ، برگ غم می آورم
غرق جهلاب سیاه و بی صدا
تاب می بُرّم ، رَم می آورم
در شکمگاه عقیم درهّ ها
می شکنم، قامت خَم می آورم
ای وای،در بیان احساسم
این بار نیز واژه کم می آورم
ابلهانه ترین حسم
تکیه های پوسیده ی جمجمه های فرسوده
می رقصند بر صحنه ی چشم ها راحت و آسوده
بساط فهم را از میان شهر جنون برچیده
تعقل عطر مرگ را تا به استخوان بوییده
انگار عقربه های زمان را جهل دزدیده
و لحظه قربانی پیشکشی ست که بر مرگ رقصیده
استخوان های ستون های تفکر انگار پوکیده
از بس بر مغزها قطرات ندامت باریده
از بس بر چشم ها میخ های حماقت کوبیده
نبض تفکر در این دیار انگار پوسیده
امضا ابلهی که تا مغز استخوان طاقتش ترکیده
ما مردمی هستيم که از تعمق در باورهای موروثی خود بيم داريم
سالهاست که بر نام حسین فرق می شکافیم ، رنگ می بازیم و اشک می باریم
آیا هنوز وقت آن نرسیده کمی در خلوتکده ی توانایی های ذهنی خود به حسین بیاندیشیم؟
ما مردمی هستیم که از تعمق بر باورهای موروثی خود بیم داریم
و نمی اندیشیم
و نمی اندیشیم
و نمی اندیشیم
در دنیایی که هزاران هزار انسان بی گناه و بی میل به مرگ را در عرض چند ساعت به بدترین
شکل ممکن به خاک و خون می کشند ، در دنیایی که طفل را در بطن مادرسلاخی می کنند،
در دنیایی که مرگ در فجیع ترین و دردناک ترین شکل ممکن آن بر زنان و مردان و کودکانی،
اجتناب ناپذیر است حتی به خواهش، حتی به التماس و آنها نمی دانند حتی برای چه می میرند
در دنیایی که هر صاحب قدرتی هزاران هزار جنازه زیر پایش دارد ، که هیچ کدامشان حق انتخاب
نداشته اند . در دنیایی که نوزاد چند ماهه از سوی والدین خود مورد تجاوز جنسی واقع
می شود و مرگی وحشتناک را تجربه می کند، اصلا چرا راه دور برویم ؟ همین چند روز پیش ها
جنگ را که از خاطر نبرده ایم؟ و هزاران هزار جوانی که بسیار فجیع تر از شهیدان کربلا هم آغوش
خاک شدند ، که آنانی که خاک را به بر کشیدند خوش اقبال بودند ! هنوز هستندرزمندگانی که
بر روی تخت بیمارستان ها درد می کشد و بی مدد حتی بر تنفس قادر نیستند و مرگ به
دردناک ترین شکل ممکن اش سال هاست ذره ذره بر آن ها وارد می شود
و بسیار و بسیار و بسیار فجایع انسانی که در این مقال نمی گنجد
مطمئن باش ، آری شک نکن که فرزندان ما منطق گریستن حتی بر علی اصغر را درک نخواهند
کرد
و شاید و شاید و شاید وقت آن رسیده است که به حسین بیاندیشیم ، به انسانی که چنان به
باورهایش معتقد بود که در سخت ترین شرایطی که ممکن است در این عالم هستی بر یک
انسان واقع شود بر بلندای باورش بی هیچ تزلزلی ایستاد ، و این ستودنی ست
حسین اشک های ما را نمی خواست که مگر آب و نمک به چه بهاست؟ حسین اندیشیدن ما
را می خواست
از حسین آموخته ام که باورهای پیشکش را وقعی ننهم که در ورطه ی امتحان رو سیاهی به
بار می آورد
از حسین آموخته ام که اعتقاداتم همان باورهای من است که از لحظه ی پذیرش بار مسئولیتی
سنگین را به دوشم خواهد گذاشت
از حسین آموخته ام که ارزش های حیات یک انسان می تواند ورای جان و مال و خانمان او باشد
و این بستگی به وزن اندیشه های آن انسان دارد
و در حسین دیدم نهایت عظمت انسانی را
پيام هاي ديگران () PermaLink ۱۳۸٦/۱٠/٢٥ - OOM